نیلوفرانه
دلتنگی هایم را ترانه ای کردم رویاهایم را به زمین چرکین ریختم اشکهایم را دیگر هدر نمی دهم دلم را قفلی زدم و آهنگ روحم را خاموش تراز سکوت کردم باران را بهانه ای برای گریه کردنم وپاییز را بهانه ای برای خزانم رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم زمستان نزدیک است فصل سردی دلهاست... در این عصر آهن وفولاد در این گهواره ی بی مهری عشق و محبت را باید گدایی کرد در این بن بست زمانه،دوست داشتن آنچه را که ندیده ایم انگار جرم سنگینی ست تمام شبهایم رنگ یلدا را دارد یلدا!این میهمان ناخوانده ای که خبر فصل سرما می آورد نوشتن،! خواندن،! بی نصیب بودن ازآنچه که باید نصیبمان شود روزها ست که حسرت به دل مانده ایم در پستوی دل پنهان کردن آنچه را که دیگران در حسرت آنندجرم نیست؟ پا گذاشتن روی برگهای پاییز بی آنکه فکر کنیم که آنها روزی زنده بودن... ساده است نوازش دلی! ساده است دوست داشتن آن، بی هیچ کینه ای ساده است از یاد بردن چیزی که هیچوقت نمی تواندمال ما باشد ((آری زیستن، سخت ساده است)) صدای آمدن قاصدک را روی نرمی آب سکوت کن،می شنوی صدای پر پرستوی مهاجری که بی صبرانه بال میزند تا به اوج برسد سکوت کن می شنوی صدای سکوت پاییز را انگار زمین در بهتی عجیب فرو رفته است سکوت کن می شنوی صدای تیک تاک ساعت مرد منتظر را کنار دیوار خراب شده ی زمان... سکوت میکنم و می شنوم که گل به باغبان میگوید:از مترسک چه خبر؟ باغبان گفت:مترسک؟ هان یادم آمد از ایستادن بی هدف میگفت که دیگر خسته است از اینکه آرزوی درد دل با پرنده ای را دارد... آری خسته است همین... باغبان میرود گل اکنون تنهاست باز باخود میگفت:از مترسک چه خبر؟! (اینم خودم نوشتم تقدیم به تمام گلهایی که به من سر میزنن) چون رشته ی دانشگاهی من ادبیات هست بخاطر همین بعضی موقع ها واسه خودم شعر مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد ونظر بدید در دوردست،انگار یک نفر باز مرا میخواند تمام تنم میلرزد کیست تا یکدم آرام کندروح سر گردانم را پاهایم توان راه رفتن ندارند زبانم گنگ،دستهایم بی حس،لبهایم خشک یک نفر باز صدایم زد... کیست آنکه روحم را در پس پرده ی اغما بیدار کند س....باز صدازد نگاهم را برگرداندم در مه هی غلیظ سایه ای پیداست من به احترام او ایستادم،اما بی اختیار صدانزدیکترو سایه ی مه گرفته درورتر میشود اما چقدر صداآشناست چه میگفت؟ کجارفت؟ هرچه نزدیک میشوم دورتر میشود انگار از من فرار میکند ایستادم و گوش دادم انگار یک چیزی میگفت صدادر هوا گم میشد کم کم صدا واضح تر به گوشم رسید که میگفت: بشناس...خودرا بشناس همین اما اوکی بود؟ازکجا آمده بود روحم بود ؟ یا نه سایه ام؟ فرياد برکشيدم: «ــ ديديم پرواز ِ روشناش را. آری!» نيمي به شادي از دل «ــ با گوش ِ جان شنيديم باری *شاملو* باور کنید وقتی اشعار شاملورو میخونم احساس عجیبی پیدامیکنم یه حس عجیب که توصیفش شایدبگم ممکن نیست
باران و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم و آنگاه بانوي پر غرور باران را گرچه مستیمو خرابیم چوشبهای دگر بازکن ساقی مجلس سر مینای دگر امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم شاید ای جان نرسیدیم به فرداهای دگر چقدر خوب میشد تاوقتی با همیم قدر همو بدونیم چون صدای طبل رفتن هرلحظه ممکن است ازدور دست نواخته شود وآنوقت دیگرکسی چه میداندچقدرفرصت باقیست تا جبران گذشته کنیم۰۰۰ چه جوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟؟ 4) You park your car outside your house then use your mobile to phone the house to ask for assisstance with carrying the shopping in. وقتی خونه رو بدون همراه داشتن I am making fun of you of course, this goes to show that you have no trust in yourself and that you believe anything said to you. وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی) Vaghti kabootari shoroo be moasherat ba kalaghha mikonad parhayash sefid mimanad vali ghalbash siyah mishavad. Doost dashtane kasi ke layeghe doost dashtan nist esrafe mohabat ast دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی ) Delhaye bozorg va ehsashaye boland , eshgh haye ziba va porshokooh miafarinand اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی ) Ama che ranjist lezatha ra tanha bordan va che zesht ast zibayiha ra tanha didan va che badbakhti azar dahande e ast tanha khoshbakht boodan! dar behesht tanha boodan sakhtar az kavir ast
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی) Aknoon to ba marg rafte e va man inja tanha be in omid dam mizanam ke ba har nafas gami be to nazdiktar mishavam.in zendegi man ast
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی) Vaghti khastam zendegi konam,raham ra bastand.vaghti khastam setayesh konam,goftand khorafat ast. vaghti khastam ashegh shavam goftand doroogh ast. vaghti khastam geristan,goftand doroogh ast. vaghti khastam khandidan , goftand divane ast. donya ra negeh darid mikhaham piyade shavam.
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی) agar ghader nisti khod ra bala bebari hamanande sib bash ta ba oftadanat andishe e ra bala bebari
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی) Be ۳ chiz tekye nakon , ghoroor , doroogh va eshgh. adam ba gharoor mitazad , ba doroogh mibazad va ba eshgh mimirad زندگینامه حسین پناهی در سال 1335 در روستای دژکوه استان کهگیلویه و بویراحمد متولد شد. او تحصیلات ابتدایی را در همان روستا گذراند و در شهر بهبهان دوران دبیرستان را طی کرد. سپس به تحصیل در مدرسه آیت الله گلپایگانی در قم پرداخت و دوره چهارساله هنرجویی در مدرسه آناهیتا را نیز پشت سر گذاشت او پس از آن به فعالیت در عرصه سینما پرداخت و بازیگری در تلویزیون را نیز تجربه کرد. بهانه بی تو بی تواز آخر قصه ها میترسم باورکن هنوزهم میشه به پاکی قصه های مادر بزرگ هجرت کرد توبخوای هنوزهم میشه به کوچه یپاک پروانه برگشت باآنکه دوباره همون کوچه ی کوتاه بی کبوتر،کفاف تکامل تمام ترانه هارومیده بیاواشب را کنارفانوس نفسهای من آرام بگیر بیاوامشب را یب واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش چی میشه فقط یکبار بی پوشش پرده باران تماشات کنم۰۰۰ خانهئی آرام و * بگذار از ما تو را و مرا شاید هنوزم دیر نیست توساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست بااینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی باید تورو پیداکنم توبا خودت هم دشمنی کی با یه جمله مث من، میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخررفتن پشیمونت کنه وقتی به من فکرمیکنی ، حس میکنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره عطرت داره از پیرهنی که جاگذاشتی میپره بایدتوروپیداکنم هرروز تنهاتر نشی راضی به بامن بودنت حتی ازاین کمتر نشی پیش ازآنکه واپسین نفس را برارم پیش از آنکه پرده فروافتد پیش ازپژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم برآنم که عشق بورزم برآنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر ازکینه نزد کسانیکه نیازمند منند کسانیکه نیازمند ایشانم کسانیکه ستایش انگیزند تا دریابم شگفتی کنم باز شناسم که که ام که میتوانم باشم که میخواهم باشم تا روزها بی ثمر نماند ساعت ها جان یابد لحظه ها گرانبار شود هنگامیگه میخندم هنگامیکه میگریم در سفرم بسوی تو بسوی خود بسوی خدا که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار راهی که در آن گام میگذارم که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلهارا بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را بی آنکه به شگفت بدر آیم از هستی اکنون مرگ میتواند فراز آید اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام... بااحترام تقدیم به دوستان عزیزم( کاش سهراب نمی رفت به این زودیها دل برازمعجزه ی این شاعرکاشانی بود دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) گذراند و پس از فارغالتحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانشسرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خوابها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزهها شروع به کار کرد و در هنرستانهای هنرهای زیبا نیز به تدریس میپرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاهها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاههای نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کنارهگیری کرد.
ز حيرت ِ اين صبح ِ نابهجای
خشکيده بر دريچهی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيدهی اين روز ِ پابهزای،
دستان ِ بستهام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.
«ــ اينک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخيص ِ نيمشب را از فجر
در چشمهای کوردليتان
سويي به جای اگر
ماندهست آنقدر،
تا
از
کيسهتان نرفته تماشا کنيد خوب
در آسمان ِ شب
پرواز ِ آفتاب را !
با گوشهای ناشنواييتان
اين طُرفه بشنويد:
در نيمپردهی شب
آواز ِ آفتاب را!»
(گفتند خلق، نيمي)
فرياد برکشيدند:
آواز ِ روشناش را!»
من با دهان ِ حيرت گفتم:
«ــ اي ياوه
ياوه
ياوه،
خلائق!
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير ميکنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي.
ور تائبايد و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نيامده بانگي!»
آه، تو ميداني
ميداني که مرا
هنگامي که کودکان
در پس ِ ديوار ِ باغ
با سکههای فرسوده
بازی کهنهی زندهگي را
آماده ميشوند.
ميداني
تو ميداني
که مرا
تقدیم به آنهایی که افتخار میدن به من حقیر سر میزنندوبا نظراتشون شرمنده میکنند
سر ِ بازگفتن ِ کدامين سخن است
از کدامين درد.
آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر،
که به آسمان باراني مي انديشيد
در آستانه پر نيلوفر باران،
که پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود
در آستانه نيلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز مي آمد
و رسولاني خسته بر اين پهنه نوميد فرود آمدند
كه كتاب رسالت شان
جز سياهه آن نام ها نبود
كه شهادت را
در سرگذشت خويش
مكرر كرده بودند
***
با دستان سوخته
غبار از چهره خورشيد سترده بودند
تا رخساره جلادان خود را در آينه هاي خاطره باز شناسند
تا در يابند كه جلادان ايشان، همه آن پاي در زنجيرانند
كه قيام در خون تپيده اينان
چنان چون سرودي در چشم انداز آزادي آنان رسته بود، -
هم آن پاي در
زنجيرانند كه، اينك!
بنگريد
تا چه گونه
بي آسمان و بي سرود
زندان خود و اينان را دوستاقباني مي كنند،
بنگريد!
بنگريد!
***
در فرهنگ هندیها، گاو حیوان مقدسی است. وقتی یک گاو تصمیم میگیرد دقیقا وسط یک جاده استراحت کند، هیچکس او را از سر جایش بلند نمیکند؛ بلکه رانندگان مسیر خودشان را عوض میکنند. هندوها میگویند انسان حق استثمار گاو را ندارد و مصرف گوشت، شیر، چرم یا حتی کار کشیدن از گاو ممنوع است. حتی زمانی که گاو پیر میشود، باز هم آنها باید به او غذا بدهند و احترام َگذارند و او را آزاد کنند تا در دشت و دمن بچرخد.
2 چینیها سگ میخورند
شاید شما هم شنیده باشید که میگویند چینیها علاقه شدیدی به گوشت سگ دارند. این موضوع برای مردم بسیاری از کشورها به ویژه آنهایی که سگ را بهترین دوست انسان میدانند، غیرقابل باور است و معتقدند این حرفها دروغ یا خرافه است اما باور باید کرد که چینیها گوشت سگ میخورند. با آنکه مقامات پکن در آخرین دوره از بازیهای المپیک سرو گوشت سگ را در رستورانها ممنوع اعلام کردند باز هم این غذای محبوب از منوی غذاها محو نشد. نزدیک به 7 هزار سال است که چینیها سگ شکار کرده و گوشت آن را میخورند. البته در حال حاضر نسبت به چند هزار سال گذشته به نظر میرسد چینیها مهربانتر شده و به دوستی با این حیوان علاقه پیدا کردهاند.
3 مردان مکزیکی استراحت را به هر چیزی ترجیح میدهند
میگویند مردهای مکزیکی عاشق لم دادن در سایه و استراحتهای طولانیمدت هستند و چندان به دنبال کار و تامین معاش نمیروند. این حرف تا حدی صحیح است. البته 22 میلیون جمعیت مکزیک هم مانند مردم تمام کشورها به دنبال کار میروند و داستان به جایی برمیگردد که مردم مکزیک را با همسایه قدرتمند شمالی یعنی آمریکا مقایسه میکنند.
4 بسیاری از کاناداییها در زمستان به زیرزمین کوچ میکنند
میگویند زمستان که فرا میرسد، کاناداییها به شهرهای زیرزمین نقلمکان میکنند. تعجب نکنید. این موضوع حقیقت دارد. در مونترال دمای هوا در زمستان گاهی به 30 درجه زیرصفر میرسد. در کانادا تونل زیرزمینی 32 کیلومتری وجود دارد که به مراکز تجاری، مترو، سینما، برخی مغازهها، موزه و... متصل است و به ساکنان اجازه میدهد با وجود برف و سرمای شدید به زندگی روزانه خود ادامه دهند.
5 مردم اسکاندیناوی عاشق سونا هستند
این یک افسانه نیست. در فنلاند برای 5 میلیون سکنه حدود دو میلیون سونا وجود دارد و تقریبا همه از آن استفاده میکنند.
اسکاندیناوی در منطقهای سردسیر بین اروپا و روسیه قرار دارد و نزدیک به 2 هزار سال است که سونا در آن از جمله مهمترین مکانهای اجتماعی بوده است. حتی برخی مشاورهها و سخنرانیهای سیاسی و اقتصادی در آن انجام میگیرد.
6 انگلیسیها اصلا خوشخوراک نیستند
میگویند انگلیسیها آشپزهای خوبی ندارند و نمیتوانند غذاهای خوشمزه تهیه کنند. به همین دلیل از آشپزهای فرانسوی کمک میگیرند. درواقع باید گفت انگلیسیها علاقه زیادی به خوردن غذاهای ساده و متنوع دارند و برخلاف مردم بسیاری از کشورها که با ترکیب موادغذایی مانند گوشت و سیبزمینی و غلات کنار هم غذاهای خوشمزه تهیه میکنند، آنها هر یک را جداگانه میخورند.
7 ایتالیاییها در قهوه درست کردن، نظیر ندارند
در واقع باید گفت دلیل خوشمزه بودن قهوه ایتالیا نوع متفاوت تهیه آن است. ایتالیاییها قهوه را غلیظ درست میکنند و قهوهخورهای حرفهای گمان میکنند این قهوه خوشمزهترین قهوه در دنیاست، در صورتی که برای قهوهخورهای تازهکار این موضوع صحت ندارد. تصور اشتباه دوم که رایج شده این است که میگویند ایتالیاییها قهوهخورترین مردم دنیا هستند، در حالی که ایتالیا در جایگاهی پس از سوئد، نروژ و لهستان قرار دارد.
8 سوییسیها تمیزترین مردم دنیا هستند
وقتی وارد سوییس میشوید، در هر گوشه میتوانید یک سطل آشغال ببینید، حتی یک تکه کاغذ هم روی زمین دیده نمیشود. همه ساختمانها برق میزند. باور نمیکنید، حق دارید. در واقع سوییسیها به زندگی تمیز و مرتب اهمیت میدهند و به دلیل قوانینی که در کشور وضع شده و اکثر ساکنان به آن احترام میگذارند، کشور آنها بسیار تمیز است و مردم برای حفاظت از محیط ارزش زیادی قایلاند. کافی است یک تکه کاغذ تصادفی از دستتان روی زمین بیفتد، آن وقت کسی هست که دوستانه به شما تذکر دهد.
1) You find out that your family that is not more than 3
people have 4 or 5 mobile telephone numbers.
یهو نگاه میکنی میبینی خانواده ات
که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط
موبایل دارن
حالی که میز بغل دستی تو نشسته
3) Your relationship with family members and friends that have no Email gets worse and you hardly contact them.
آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره
و تو به سختی میتونی باهاشون
ارتباط داشته باشی
پارک میکنین ..بعدش موبایلتون رو
در میارین و به خونه زنگ میزنین که
بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از
ماشین پیاده کنن .
5) Every TV advert has an internet address at the bottom of the screen.
اینترنتی هم زیرش داره
موبایلتون ترک میکنین باعث میشه
استرس تمام وجودتون رو بگیره و
دوباره با عجله برگردین خونه تا
ورش دارین در حالی که قبلا بدون
موبایل 20-30 سال از عمرتون رو
گذروندین و بدون هیچ مشکلی
8) As soon as you wake up in the morning you check the internet even before you have your coffee.
تون تا بلند میشین اولین کاری که
میکنین سر زدن به اینترنت هست
میخونین سرتون رو تکون میدین و
لبخند میزنین ....
10) You are so busy reading this that you didnt even notice that this list has no number 7.
و این قدر سرگرم خوندن این مطلب
بودین که حتی توجه نکردین که این
لیست شماره 7 نداشت ..
11) You went back up to check that there is no number 7.
شما دوباره برگشتین تا چک کنین که
شماره 7 رو داشته یا نه؟
12) I am sure if you scrolled up that you will find number 7, its just that you didnt notice it.
و من مطمئنم که اگه شما دوباره به
بالا برگردین حتما شماره 7 رو پیدا
میکنین ...این مال اینه که شما بهش
توجه نکردین
13) You scorlled up again but you did not find number 7.
شما دوباره بر میگردین بالا ولی
باز هم شماره 7 رو پیدا نمیکنین ..
البته که من با شما شوخی کردم و
این نشون میده که شما به خودتون هم
اعتماد نمیکنین و هرچی بقیه بگن
باور میکنین
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر
انتظار ِ پُراشتیاق ِ تو تا نخستین خوانندهی ِ هر سرود ِ نو باشی.
خانهئی که در آن
سعادت
پاداش ِ اعتماد است
و چشمهها و نسیم
در آن میرویند
باماش بوسه و سایه است
و پنجرهاش به کوچه نمیگشاید
و عینکها و پستیها را در آن راه نیست
نشانهی ِ زندهگی
هم زبالهئی باد که به کوچه میافکنیم
تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتابخوار
ــ که مادربزرگان ِ نرینهنمای ِ خویشاند ــ امان ِمان باد.
بیمن و تو
بنبست ِ خلوتی بس
دلگیرم از این شهر سرد،این کوچه های بی عبور![]()
ژیلای عزیز
محمد عزیز) ![]()
![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه در رفتن حرکت بود ، نه در ماندن سکون ، شاخه ها را از ریشه جدایی نبود ، و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که به شاید ، دوشیزه عشق من مادری بیگانه است ، و ستاره پر شتاب بر مداری معیوس جاودانه می گردد . (احمد شاملو)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کشندگان را ، می خواستم نام تو را بدانم ، و تنها نامی که می خواستم و ندانستم . (احمد شاملو)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کسی که باورت داره ، همیشه یک قدم جلوتر از کسیه که دوستت داره .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زندگی وقتی قشنگه که در کتاب قانون آن اصل معرفت ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشه .را در عين دوري دوست دارم ? تو را با اين صبوري دوست دارم
گل نرگس ? گل جاويد ايام ? تو را صد سال نوري دوست دارم . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سنگ در برکه مي اندزمو مي پندارم, با همين سنگ زدن ماه به هم مي ريزد,
کي به اندختان سنگ پياپي در آب, ماه را ميشود از حافظهي آب گرفت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر ?? ثانيه فرصت داشته باشي باهام حرف بزني ?
و بدوني که ديگه هرگز منو نميبيني بهم چي ميگي !؟
منتظز جوابم . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آغاز هر روز شروع دوباره براي آموختن است ? آغازي براي تکاندن غبار از دل
و نشاندن غنچه هاي محبت و عشق ?
پس شروع دوباره زندگي بر تو مبارک . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر اسم آدما رو بارزترين صفاتشون بذارن ? اسم منو چي ميذاشتي !؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدايا ? دوست بدار آنهائي که دوستمان دارند و ما نميدانيم
و سلامت بدار آنهائي را که دوستشان داريم و نميدانند . . .![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفائي بود ديشب با خيالت خلوت من را / ولي من باز پنهاني تو را هم آرزو کردم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
براي زيبا زندگي نکردن کوتهي عمر را بهانه نکن
عمر کوتاه نيست . . . ما کوتاهي ميکنيم . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنها داروئي که 2 خاصيت داره چشم هاي قشنگ توست
که هم آرومم ميکنه هم داغون !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاه براي ساختن بايد ويران کرد ، گاه براي داشتن بايد گذشت
و گاه در اوج تمنا بايد نخواست . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عمر من غارت شد ، و غارتگر من دور شد ، من صبوري کردم و غارتگرم مغرور شد . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دود اگر بالا نشيند کسر شأن شعله نيست ، جاي چشم ابرو نگيرد ، گرچه او بالاتر است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پشت پلکم عکستو نقاشي کردم گلکم ، تو رو ميبينم تا وقتي چشم ميبندم گلکم
اي پيام اين تبسم که رو لبهاي منه ، خيلي وقته که به گريه هام ميخندم گلکم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر رهگذري محرم اسرار نگردد ، صحراي نمک زار ، چمن زار نگردد
هرجا که رسيدي مکش طرح رفاقت ، هر کس که به تو يار وفادار نگردد . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بوسه ابتکاريست از طبيعت ، براي زمانيکه احساس در کلام نمي گنجد . . . ميبوسمت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بايد که مهربان بود ، بايد که عشق ورزيد ، زيرا که زنده بودن ، هر لحظه احتماليست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |

