نیلوفرانه
با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند...
از دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد
نغمه در نغمه افکنده
ای مسیح مادر ای خورشید!
از مهربانی دریغ چشمانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرود ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد
رنگ ها در رنگ ها دویده
از رنگین کمان بهاری تو
که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است
نقشها می توانم زد
غم نان اگر بگذارد
چشمه ساری در دل
آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که تویی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد
اگر که بیهده زیباست شب
برای چه زیباست
شب
برای که زیباست؟ ــ
شب و
رودِ بیانحنای ستارگان
که سرد میگذرد.
و سوگوارانِ درازگیسو
بر دو جانبِ رود
یادآوردِ کدام خاطره را
با قصیدهی نفسگیرِ غوکان
تعزیتی میکنند
به هنگامی که هر سپیده
به صدای همآوازِ دوازده گلوله
سوراخ
میشود؟
اگر که بیهده زیباست شب
برای که زیباست شب
برای چه زیباست؟
پروازی نه گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق چهر ه ای آبی ات پیدا نیست.
وخنکای مرهمی بر شعله ی زخمی نه شور شعله بر سرمای درون
آی عشق آی
عشق چهره ای سرخت پیدا نیست.
غبار تیر ه ی تسکینی بر حضور وهن و دنج رهائی
بر گریز حضور ، سیاهی
بر آرامش آبی و سبزه ی برگچه بر ارغوان...
دلتنگی هایم را ترانه ای کردم
رویاهایم را به زمین چرکین ریختم
اشکهایم را دیگر هدر نمی دهم
دلم را قفلی زدم و آهنگ روحم را خاموش تراز سکوت کردم
باران را بهانه ای برای گریه کردنم وپاییز را بهانه ای برای خزانم
رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم
زمستان نزدیک است
فصل سردی دلهاست...
در این عصر آهن وفولاد
در این گهواره ی بی مهری
عشق و محبت را باید گدایی کرد
در این بن بست زمانه،دوست داشتن آنچه را که ندیده ایم انگار جرم سنگینی ست
تمام شبهایم رنگ یلدا را دارد
یلدا!این میهمان ناخوانده ای که خبر فصل سرما می آورد
نوشتن،!
خواندن،!
بی نصیب بودن ازآنچه که باید نصیبمان شود
روزها ست که حسرت به دل مانده ایم
در پستوی دل پنهان کردن آنچه را که دیگران در حسرت آنندجرم نیست؟
پا گذاشتن روی برگهای پاییز بی آنکه فکر کنیم که آنها روزی زنده بودن...
ساده است نوازش دلی!
ساده است دوست داشتن آن، بی هیچ کینه ای
ساده است از یاد بردن چیزی که هیچوقت نمی تواندمال ما باشد
((آری زیستن، سخت ساده است))
صدای آمدن قاصدک را روی نرمی آب
سکوت کن،می شنوی
صدای پر پرستوی مهاجری که بی صبرانه بال میزند تا به اوج برسد
سکوت کن می شنوی
صدای سکوت پاییز را
انگار زمین در بهتی عجیب فرو رفته است
سکوت کن می شنوی
صدای تیک تاک ساعت مرد منتظر را کنار دیوار خراب شده ی زمان...
سکوت میکنم و می شنوم که گل به باغبان میگوید:از مترسک چه خبر؟
باغبان گفت:مترسک؟
هان یادم آمد
از ایستادن بی هدف میگفت که دیگر خسته است
از اینکه آرزوی درد دل با پرنده ای را دارد...
آری خسته است
همین...
باغبان میرود
گل اکنون تنهاست
باز باخود میگفت:از مترسک چه خبر؟!
(اینم خودم نوشتم تقدیم به تمام گلهایی که به من سر میزنن)
چون رشته ی دانشگاهی من ادبیات هست بخاطر همین بعضی موقع ها واسه خودم شعر مینویسم
امیدوارم خوشتون بیاد ونظر بدید
در دوردست،انگار یک نفر باز مرا میخواند
تمام تنم میلرزد
کیست تا یکدم آرام کندروح سر گردانم را
پاهایم توان راه رفتن ندارند
زبانم گنگ،دستهایم بی حس،لبهایم خشک
یک نفر باز صدایم زد...
کیست آنکه روحم را در پس پرده ی اغما بیدار کند
س....باز صدازد
نگاهم را برگرداندم در مه هی غلیظ سایه ای پیداست
من به احترام او ایستادم،اما بی اختیار
صدانزدیکترو سایه ی مه گرفته درورتر میشود
اما چقدر صداآشناست
چه میگفت؟
کجارفت؟
هرچه نزدیک میشوم دورتر میشود انگار از من فرار میکند
ایستادم و گوش دادم انگار یک چیزی میگفت صدادر هوا گم میشد
کم کم صدا واضح تر به گوشم رسید
که
میگفت: بشناس...خودرا بشناس همین
اما اوکی بود؟ازکجا آمده بود
روحم بود ؟ یا نه سایه ام؟
ز حيرت ِ اين صبح ِ نابهجای
خشکيده بر دريچهی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيدهی اين روز ِ پابهزای،
دستان ِ بستهام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.
فرياد برکشيدم:
«ــ اينک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخيص ِ نيمشب را از فجر
در چشمهای کوردليتان
سويي به جای اگر
ماندهست آنقدر،
تا
از
کيسهتان نرفته تماشا کنيد خوب
در آسمان ِ شب
پرواز ِ آفتاب را !
با گوشهای ناشنواييتان
اين طُرفه بشنويد:
در نيمپردهی شب
آواز ِ آفتاب را!»
«ــ ديديم
(گفتند خلق، نيمي)
پرواز ِ روشناش را. آری!»
نيمي به شادي از دل
فرياد برکشيدند:
«ــ با گوش ِ جان شنيديم
آواز ِ روشناش را!»
باری
من با دهان ِ حيرت گفتم:
«ــ اي ياوه
ياوه
ياوه،
خلائق!
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير ميکنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي.
ور تائبايد و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نيامده بانگي!»
*شاملو*
باور کنید وقتی اشعار شاملورو میخونم احساس عجیبی پیدامیکنم یه حس عجیب که توصیفش شایدبگم ممکن نیست
| آه، تو ميداني |
|
| ميداني که مرا |
| هنگامي که کودکان |
|
| در پس ِ ديوار ِ باغ |
| با سکههای فرسوده |
||
| بازی کهنهی زندهگي را |
||
| آماده ميشوند. | ||
| ميداني |
||
| تو ميداني |
||
| که مرا | ||
| سر ِ بازگفتن ِ کدامين سخن است |
|
| از کدامين درد. |
باران
آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر،
که به آسمان باراني مي انديشيد
و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر باران،
که پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود
و آنگاه بانوي پر غرور باران را
در آستانه نيلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز مي آمد
| Design By : RoozGozar.com |

