نیلوفرانه
باران و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم و آنگاه بانوي پر غرور باران را گرچه مستیمو خرابیم چوشبهای دگر بازکن ساقی مجلس سر مینای دگر امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم شاید ای جان نرسیدیم به فرداهای دگر چقدر خوب میشد تاوقتی با همیم قدر همو بدونیم چون صدای طبل رفتن هرلحظه ممکن است ازدور دست نواخته شود وآنوقت دیگرکسی چه میداندچقدرفرصت باقیست تا جبران گذشته کنیم۰۰۰ چه جوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟؟ 4) You park your car outside your house then use your mobile to phone the house to ask for assisstance with carrying the shopping in. وقتی خونه رو بدون همراه داشتن I am making fun of you of course, this goes to show that you have no trust in yourself and that you believe anything said to you. وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی) Vaghti kabootari shoroo be moasherat ba kalaghha mikonad parhayash sefid mimanad vali ghalbash siyah mishavad. Doost dashtane kasi ke layeghe doost dashtan nist esrafe mohabat ast دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی ) Delhaye bozorg va ehsashaye boland , eshgh haye ziba va porshokooh miafarinand اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی ) Ama che ranjist lezatha ra tanha bordan va che zesht ast zibayiha ra tanha didan va che badbakhti azar dahande e ast tanha khoshbakht boodan! dar behesht tanha boodan sakhtar az kavir ast
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی) Aknoon to ba marg rafte e va man inja tanha be in omid dam mizanam ke ba har nafas gami be to nazdiktar mishavam.in zendegi man ast
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی) Vaghti khastam zendegi konam,raham ra bastand.vaghti khastam setayesh konam,goftand khorafat ast. vaghti khastam ashegh shavam goftand doroogh ast. vaghti khastam geristan,goftand doroogh ast. vaghti khastam khandidan , goftand divane ast. donya ra negeh darid mikhaham piyade shavam.
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی) agar ghader nisti khod ra bala bebari hamanande sib bash ta ba oftadanat andishe e ra bala bebari
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی) Be ۳ chiz tekye nakon , ghoroor , doroogh va eshgh. adam ba gharoor mitazad , ba doroogh mibazad va ba eshgh mimirad زندگینامه حسین پناهی در سال 1335 در روستای دژکوه استان کهگیلویه و بویراحمد متولد شد. او تحصیلات ابتدایی را در همان روستا گذراند و در شهر بهبهان دوران دبیرستان را طی کرد. سپس به تحصیل در مدرسه آیت الله گلپایگانی در قم پرداخت و دوره چهارساله هنرجویی در مدرسه آناهیتا را نیز پشت سر گذاشت او پس از آن به فعالیت در عرصه سینما پرداخت و بازیگری در تلویزیون را نیز تجربه کرد. بهانه بی تو بی تواز آخر قصه ها میترسم باورکن هنوزهم میشه به پاکی قصه های مادر بزرگ هجرت کرد توبخوای هنوزهم میشه به کوچه یپاک پروانه برگشت باآنکه دوباره همون کوچه ی کوتاه بی کبوتر،کفاف تکامل تمام ترانه هارومیده بیاواشب را کنارفانوس نفسهای من آرام بگیر بیاوامشب را یب واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش چی میشه فقط یکبار بی پوشش پرده باران تماشات کنم۰۰۰ خانهئی آرام و * بگذار از ما تو را و مرا شاید هنوزم دیر نیست توساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست بااینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی باید تورو پیداکنم توبا خودت هم دشمنی کی با یه جمله مث من، میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخررفتن پشیمونت کنه وقتی به من فکرمیکنی ، حس میکنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره عطرت داره از پیرهنی که جاگذاشتی میپره بایدتوروپیداکنم هرروز تنهاتر نشی راضی به بامن بودنت حتی ازاین کمتر نشی پیش ازآنکه واپسین نفس را برارم پیش از آنکه پرده فروافتد پیش ازپژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم برآنم که عشق بورزم برآنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر ازکینه نزد کسانیکه نیازمند منند کسانیکه نیازمند ایشانم کسانیکه ستایش انگیزند تا دریابم شگفتی کنم باز شناسم که که ام که میتوانم باشم که میخواهم باشم تا روزها بی ثمر نماند ساعت ها جان یابد لحظه ها گرانبار شود هنگامیگه میخندم هنگامیکه میگریم در سفرم بسوی تو بسوی خود بسوی خدا که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار راهی که در آن گام میگذارم که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلهارا بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را بی آنکه به شگفت بدر آیم از هستی اکنون مرگ میتواند فراز آید اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام... بااحترام تقدیم به دوستان عزیزم( کاش سهراب نمی رفت به این زودیها دل برازمعجزه ی این شاعرکاشانی بود دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) گذراند و پس از فارغالتحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانشسرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خوابها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزهها شروع به کار کرد و در هنرستانهای هنرهای زیبا نیز به تدریس میپرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاهها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاههای نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کنارهگیری کرد. قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید. (کیم وو چونگ) عشق هرگز به رنگ ترديد در نمی آيد. (بوبن) دوست داشتن خيلی بهتر از عشق است. من هيچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترين قله های عشق پايين نمی آورم. (دكتر علی شريعتی) عشق،سپيده دم ازدواج است وازدواج شامگاه عشق. (بالزاك) داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است، ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است. (شكسپير) عشق همانند مغناطیسی است که ما را به مبدا خود جذب می کند. (باربارا دی آنجلیس) اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايی را بدست میآوريد كه تا بحال کسب کرده ای عشقي كه با پر مرغي بدست آيد با ساقه ي كاهي از دست مي رود.(امام صادق (ع)) سریع ترین راه دریافت عشق بخشیدن آن به دیگران است. (آلبرت انیشتین) سکوت جوابی غيرقابل پاسخ است.(ج. ک. چسترتون) ديوانگی بشر آنچنان ضروری است که ديوانه نبودن خود شکل ديگری از ديوانگی است. (پاسکال) نخستين نشانه فساد ترک صداقت است. (ميشل دو مونتی) هيچ شعری شاعر ندارد، هر خوانندهی شعری شاعر آن لحظهی شعر است. (پابلو نرودا) اگر کسی تو را آن طور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. (مارکز) وقتی انسان دوست واقعی دارد كه خودش هم دوست واقعی باشد. (امرسون) عاشق هر که هستید ، با وفاداری به او عشق بورزید. (باربارا دی آنجلیس) يا چنان نمای که هستی، يا چنان باش که مینمايی. (بايزيد بسطامی
دنيا را بد ساخته اند ... کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد ... کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری ... اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئين هرگز به هم نمی رسند ... و اين رنج است ...
خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی نزدیکترین کسم اونه خیلی دوسش دارم راسی یادم نره بهت بگم عزیز ترین من اونه خودم مهم نیس اما اون...نذاری تنها بمونه بمیرم واسه هق هقش گریه چقدر بهش میاد وقتی که حرصش بگیره دیگه از من بدش میاد اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت همین دیوونه بازیاش از اول چشممو گرفت حالا که دیگه مجبوریم با همدیگه وداع کنیم بیا به یاد اون روزا همدیگه رو دعا کنیم یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشیم ای وای داره فردا میاد باید دست به دعا بشم با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم میده کی میخواد فردا تو رو از من بگیره کاش اونم ویرونه شه آتیش بگیره عزیزم یادت نره دنیا دو روزه نمخوام فردا دلت واسم بسوزه ای خدا حتی اگه دوسم نداره تو میتونی نذاری تنهام بذاره. عاشقانهآنکه می گوید دوستت می دارمخنیاگر غمگینی ستکه آوازش را از دست داده است.ای کاش عشق را زبان سخن بودهزار کاکلی شاددر چشمان توستهزار قناری خاموشدر گلوی منعشق را ای کاش زبان سخن بودآنکه می گوید دوستت دارمدل اندهگین شبی ستکه مهتاب را می جوید.ای کاش عشق را زبان سخن بودهزار آفتاب خندان در خرام توستهزار ستاره ی گریاندر تمنای من.عشق را ای کاش زبان سخن بود ماهیمن فكر می كنم احساس می كنم احساس می كنم من بانگ بر گشيدم از آستان ياس: مرگ ‚ من رااينك موج سنگين گذرزمان است كه در من می گذرد نيلوفر و باران در تو بود در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز كردم من موج را سرودی كردم من عشق را سرودی كردم سر سبز تر ز جنگل پرتپش تر از دل دريا در اینجا با اجازه ی استاد سهراب سپهری میگویم... آری تا هستی زندگی باید کرد... آگا زهر بگومگوی هم هررروز سلام و پرسش و خنده هرروز قرار روز آینده عمر آیینه بهشت، اما...آه بیش از شب وروز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته وخسته است، زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون ، نه ماه جادوکرد، نفرین به سفر، که هرچه کرد او کرد...
آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر،
که به آسمان باراني مي انديشيد
در آستانه پر نيلوفر باران،
که پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود
در آستانه نيلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز مي آمد
و رسولاني خسته بر اين پهنه نوميد فرود آمدند
كه كتاب رسالت شان
جز سياهه آن نام ها نبود
كه شهادت را
در سرگذشت خويش
مكرر كرده بودند
***
با دستان سوخته
غبار از چهره خورشيد سترده بودند
تا رخساره جلادان خود را در آينه هاي خاطره باز شناسند
تا در يابند كه جلادان ايشان، همه آن پاي در زنجيرانند
كه قيام در خون تپيده اينان
چنان چون سرودي در چشم انداز آزادي آنان رسته بود، -
هم آن پاي در
زنجيرانند كه، اينك!
بنگريد
تا چه گونه
بي آسمان و بي سرود
زندان خود و اينان را دوستاقباني مي كنند،
بنگريد!
بنگريد!
***
در فرهنگ هندیها، گاو حیوان مقدسی است. وقتی یک گاو تصمیم میگیرد دقیقا وسط یک جاده استراحت کند، هیچکس او را از سر جایش بلند نمیکند؛ بلکه رانندگان مسیر خودشان را عوض میکنند. هندوها میگویند انسان حق استثمار گاو را ندارد و مصرف گوشت، شیر، چرم یا حتی کار کشیدن از گاو ممنوع است. حتی زمانی که گاو پیر میشود، باز هم آنها باید به او غذا بدهند و احترام َگذارند و او را آزاد کنند تا در دشت و دمن بچرخد.
2 چینیها سگ میخورند
شاید شما هم شنیده باشید که میگویند چینیها علاقه شدیدی به گوشت سگ دارند. این موضوع برای مردم بسیاری از کشورها به ویژه آنهایی که سگ را بهترین دوست انسان میدانند، غیرقابل باور است و معتقدند این حرفها دروغ یا خرافه است اما باور باید کرد که چینیها گوشت سگ میخورند. با آنکه مقامات پکن در آخرین دوره از بازیهای المپیک سرو گوشت سگ را در رستورانها ممنوع اعلام کردند باز هم این غذای محبوب از منوی غذاها محو نشد. نزدیک به 7 هزار سال است که چینیها سگ شکار کرده و گوشت آن را میخورند. البته در حال حاضر نسبت به چند هزار سال گذشته به نظر میرسد چینیها مهربانتر شده و به دوستی با این حیوان علاقه پیدا کردهاند.
3 مردان مکزیکی استراحت را به هر چیزی ترجیح میدهند
میگویند مردهای مکزیکی عاشق لم دادن در سایه و استراحتهای طولانیمدت هستند و چندان به دنبال کار و تامین معاش نمیروند. این حرف تا حدی صحیح است. البته 22 میلیون جمعیت مکزیک هم مانند مردم تمام کشورها به دنبال کار میروند و داستان به جایی برمیگردد که مردم مکزیک را با همسایه قدرتمند شمالی یعنی آمریکا مقایسه میکنند.
4 بسیاری از کاناداییها در زمستان به زیرزمین کوچ میکنند
میگویند زمستان که فرا میرسد، کاناداییها به شهرهای زیرزمین نقلمکان میکنند. تعجب نکنید. این موضوع حقیقت دارد. در مونترال دمای هوا در زمستان گاهی به 30 درجه زیرصفر میرسد. در کانادا تونل زیرزمینی 32 کیلومتری وجود دارد که به مراکز تجاری، مترو، سینما، برخی مغازهها، موزه و... متصل است و به ساکنان اجازه میدهد با وجود برف و سرمای شدید به زندگی روزانه خود ادامه دهند.
5 مردم اسکاندیناوی عاشق سونا هستند
این یک افسانه نیست. در فنلاند برای 5 میلیون سکنه حدود دو میلیون سونا وجود دارد و تقریبا همه از آن استفاده میکنند.
اسکاندیناوی در منطقهای سردسیر بین اروپا و روسیه قرار دارد و نزدیک به 2 هزار سال است که سونا در آن از جمله مهمترین مکانهای اجتماعی بوده است. حتی برخی مشاورهها و سخنرانیهای سیاسی و اقتصادی در آن انجام میگیرد.
6 انگلیسیها اصلا خوشخوراک نیستند
میگویند انگلیسیها آشپزهای خوبی ندارند و نمیتوانند غذاهای خوشمزه تهیه کنند. به همین دلیل از آشپزهای فرانسوی کمک میگیرند. درواقع باید گفت انگلیسیها علاقه زیادی به خوردن غذاهای ساده و متنوع دارند و برخلاف مردم بسیاری از کشورها که با ترکیب موادغذایی مانند گوشت و سیبزمینی و غلات کنار هم غذاهای خوشمزه تهیه میکنند، آنها هر یک را جداگانه میخورند.
7 ایتالیاییها در قهوه درست کردن، نظیر ندارند
در واقع باید گفت دلیل خوشمزه بودن قهوه ایتالیا نوع متفاوت تهیه آن است. ایتالیاییها قهوه را غلیظ درست میکنند و قهوهخورهای حرفهای گمان میکنند این قهوه خوشمزهترین قهوه در دنیاست، در صورتی که برای قهوهخورهای تازهکار این موضوع صحت ندارد. تصور اشتباه دوم که رایج شده این است که میگویند ایتالیاییها قهوهخورترین مردم دنیا هستند، در حالی که ایتالیا در جایگاهی پس از سوئد، نروژ و لهستان قرار دارد.
8 سوییسیها تمیزترین مردم دنیا هستند
وقتی وارد سوییس میشوید، در هر گوشه میتوانید یک سطل آشغال ببینید، حتی یک تکه کاغذ هم روی زمین دیده نمیشود. همه ساختمانها برق میزند. باور نمیکنید، حق دارید. در واقع سوییسیها به زندگی تمیز و مرتب اهمیت میدهند و به دلیل قوانینی که در کشور وضع شده و اکثر ساکنان به آن احترام میگذارند، کشور آنها بسیار تمیز است و مردم برای حفاظت از محیط ارزش زیادی قایلاند. کافی است یک تکه کاغذ تصادفی از دستتان روی زمین بیفتد، آن وقت کسی هست که دوستانه به شما تذکر دهد.
1) You find out that your family that is not more than 3
people have 4 or 5 mobile telephone numbers.
یهو نگاه میکنی میبینی خانواده ات
که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط
موبایل دارن
حالی که میز بغل دستی تو نشسته
3) Your relationship with family members and friends that have no Email gets worse and you hardly contact them.
آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره
و تو به سختی میتونی باهاشون
ارتباط داشته باشی
پارک میکنین ..بعدش موبایلتون رو
در میارین و به خونه زنگ میزنین که
بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از
ماشین پیاده کنن .
5) Every TV advert has an internet address at the bottom of the screen.
اینترنتی هم زیرش داره
موبایلتون ترک میکنین باعث میشه
استرس تمام وجودتون رو بگیره و
دوباره با عجله برگردین خونه تا
ورش دارین در حالی که قبلا بدون
موبایل 20-30 سال از عمرتون رو
گذروندین و بدون هیچ مشکلی
8) As soon as you wake up in the morning you check the internet even before you have your coffee.
تون تا بلند میشین اولین کاری که
میکنین سر زدن به اینترنت هست
میخونین سرتون رو تکون میدین و
لبخند میزنین ....
10) You are so busy reading this that you didnt even notice that this list has no number 7.
و این قدر سرگرم خوندن این مطلب
بودین که حتی توجه نکردین که این
لیست شماره 7 نداشت ..
11) You went back up to check that there is no number 7.
شما دوباره برگشتین تا چک کنین که
شماره 7 رو داشته یا نه؟
12) I am sure if you scrolled up that you will find number 7, its just that you didnt notice it.
و من مطمئنم که اگه شما دوباره به
بالا برگردین حتما شماره 7 رو پیدا
میکنین ...این مال اینه که شما بهش
توجه نکردین
13) You scorlled up again but you did not find number 7.
شما دوباره بر میگردین بالا ولی
باز هم شماره 7 رو پیدا نمیکنین ..
البته که من با شما شوخی کردم و
این نشون میده که شما به خودتون هم
اعتماد نمیکنین و هرچی بقیه بگن
باور میکنین
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر
انتظار ِ پُراشتیاق ِ تو تا نخستین خوانندهی ِ هر سرود ِ نو باشی.
خانهئی که در آن
سعادت
پاداش ِ اعتماد است
و چشمهها و نسیم
در آن میرویند
باماش بوسه و سایه است
و پنجرهاش به کوچه نمیگشاید
و عینکها و پستیها را در آن راه نیست
نشانهی ِ زندهگی
هم زبالهئی باد که به کوچه میافکنیم
تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتابخوار
ــ که مادربزرگان ِ نرینهنمای ِ خویشاند ــ امان ِمان باد.
بیمن و تو
بنبست ِ خلوتی بس
دلگیرم از این شهر سرد،این کوچه های بی عبور![]()
ژیلای عزیز
محمد عزیز) ![]()
![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه در رفتن حرکت بود ، نه در ماندن سکون ، شاخه ها را از ریشه جدایی نبود ، و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که به شاید ، دوشیزه عشق من مادری بیگانه است ، و ستاره پر شتاب بر مداری معیوس جاودانه می گردد . (احمد شاملو)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کشندگان را ، می خواستم نام تو را بدانم ، و تنها نامی که می خواستم و ندانستم . (احمد شاملو)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کسی که باورت داره ، همیشه یک قدم جلوتر از کسیه که دوستت داره .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زندگی وقتی قشنگه که در کتاب قانون آن اصل معرفت ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشه .را در عين دوري دوست دارم ? تو را با اين صبوري دوست دارم
گل نرگس ? گل جاويد ايام ? تو را صد سال نوري دوست دارم . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سنگ در برکه مي اندزمو مي پندارم, با همين سنگ زدن ماه به هم مي ريزد,
کي به اندختان سنگ پياپي در آب, ماه را ميشود از حافظهي آب گرفت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر ?? ثانيه فرصت داشته باشي باهام حرف بزني ?
و بدوني که ديگه هرگز منو نميبيني بهم چي ميگي !؟
منتظز جوابم . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آغاز هر روز شروع دوباره براي آموختن است ? آغازي براي تکاندن غبار از دل
و نشاندن غنچه هاي محبت و عشق ?
پس شروع دوباره زندگي بر تو مبارک . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر اسم آدما رو بارزترين صفاتشون بذارن ? اسم منو چي ميذاشتي !؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدايا ? دوست بدار آنهائي که دوستمان دارند و ما نميدانيم
و سلامت بدار آنهائي را که دوستشان داريم و نميدانند . . .![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفائي بود ديشب با خيالت خلوت من را / ولي من باز پنهاني تو را هم آرزو کردم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
براي زيبا زندگي نکردن کوتهي عمر را بهانه نکن
عمر کوتاه نيست . . . ما کوتاهي ميکنيم . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنها داروئي که 2 خاصيت داره چشم هاي قشنگ توست
که هم آرومم ميکنه هم داغون !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاه براي ساختن بايد ويران کرد ، گاه براي داشتن بايد گذشت
و گاه در اوج تمنا بايد نخواست . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عمر من غارت شد ، و غارتگر من دور شد ، من صبوري کردم و غارتگرم مغرور شد . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دود اگر بالا نشيند کسر شأن شعله نيست ، جاي چشم ابرو نگيرد ، گرچه او بالاتر است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پشت پلکم عکستو نقاشي کردم گلکم ، تو رو ميبينم تا وقتي چشم ميبندم گلکم
اي پيام اين تبسم که رو لبهاي منه ، خيلي وقته که به گريه هام ميخندم گلکم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر رهگذري محرم اسرار نگردد ، صحراي نمک زار ، چمن زار نگردد
هرجا که رسيدي مکش طرح رفاقت ، هر کس که به تو يار وفادار نگردد . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بوسه ابتکاريست از طبيعت ، براي زمانيکه احساس در کلام نمي گنجد . . . ميبوسمت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بايد که مهربان بود ، بايد که عشق ورزيد ، زيرا که زنده بودن ، هر لحظه احتماليست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبانه
تو را برنتراشيدهام از حسرتهای خويش:
پارينهتر از سنگ
تُردتر از ساقهی تازهروی يکي علف.
ناتواني خِرَد
از برآمدن،
گُر کشيدن
در مجمر ِ بيتابي.
پَرّ ِ کاهي
در کفّهی حرمان،
کوه
در سنجش ِ بيهودهگي.
تو را برگزيدهام
رَغمارَغم ِ بيداد.
گفتي دوستات ميدارم
و قاعده
ديگر شد.
مکرّر شو
مکرّر شو!
قاصدک
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
مبادا گفته باشي دوستت مي دارم
دلت را مي بويند...
روزگار غريبي ست نازنين
و عشق را
کنار تيرک راه بند
تازيانه مي زنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
در اين بن بست کج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر فروزان مي دارند
به انديشيدن خطر مکن
روزگار غريبي ست نازنین
آن که بر در مي کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد
آنک قصابانند
بر گذر گاه مستقر
با کنده و ساطوري خون آلود
روزگار غريبي ست نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي مي کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته ست
خداي را در پستوی خانه نهان بايد کرد
(دکترعلی شريعتی)
شاملو در سال 1326 نخستين مجموعه شعرش را به نام "آهنگ هاي فراموش شده" منتشر كرد. "آهنگ هاي فراموش شده" مجموعه اي ناهمگون از شعر هاي كاملا سنتي تا اشعار نيمايي شاملو بود , حتي نوشته هاي كاملا بي وزن,قافيه و آهنگ كه بعد ها به نام شعر منثور يا شعر سپيد شهرت يافت در آن ديده مي شود. انتشار اين مجموعه ها در دنياي شاعري شاملو اهميت چنداني نداشت و همچنان كه خود او در مقدمه كتاب پيش بيني كرده بود كه اين نوشته هاي منظوم و منثور آهنگ هايي بود كه زود به دست فراموشي سپرده شد. اما اين مجموعه به جهت آنكه حاوي نخستين نمونه هاي شعر سپيد فارسي است نشر آن در اين سال قابل توجه است.
شاملو از انتشار اين كتاب و عدم استقبالش افسرده نشده و به كار ترجمه و فعاليت هاي ادبي در نشريات ادامه داد. در سال 1330 او مجموعه شعر "قطعنامه" و شعر بلند "23" را منتشر كرد. اين مجموعه حاوي 4 شعر بلند بود كه نشان مي داد , شاملو با عبور از شيوه نيمايي براي خود راه تازه اي مي جويد كه خود نيما و پيروان راستين او هرگز علاقه چنداني به آن نشان ندادند.
پس از اين مجموعه "شعر آهن ها و احساس ها" را منتشر ساخت. در اين دوره شاملو به مدت يكسال در زندان به سر مي برد كه پس از آزادي به فعاليت هاي ادبي و فرهنگي خود ادامه مي دهد و تا آخرين روز هاي زندگي دست از كار نمي كشد. شاملو پس از يك دوره ترديد و نوسان ميان غزل و شعر اجتماعي سر انجام راه خود را برگزيده و در مسيري قرار گرفت كه به عنوان يكي از برجسته ترين شاگردان نيما كه راه جديدي را در عرصه شعر و شاعري ايجاد كرده است به شمار مي رود. او از شعر شاعران جهان تاثير پذيرفت و خود نيز بسياري از اشعار شاعران جهان را به فارسي برگرداند و يا به گونه اي باز سرايي كرد كه بي گمان بسياري از باز سرايي هاي شاملو از اصل شعنيز بهتر و رساتر شده اند. او تاريخ ادبيات كهن را به خوبي مي شناخت,البته شايد درباره بعضي از اظهار نظر هايي كه درباره شاعران كرده است دچار اشتباه شده است , اما توانايي او در شعر كلاسيك غير قابل انكار است. حاصل آشنايي او با ادبيات كلاسيك , تصحيح و روايت از "افسانه هاي هفت گنبد" , "رباعيات ابو سعيد ابوالخير" , "خيام" و "حافظ شيرازي" است.آشنايي او با ادبيات جهان ترجمه آثاري چون نمايشنامه "عروس خون" , "افسانه هاي چيني" , "اشعار لوركا" , "رمان پا برهنه ها" , "سي زيف و مرگ" , "غزل غزل هاي سليمان" , "مفت خوره ها" , "شهريار كوچولو" و ... "دن آرام" كه بي شك شاهكار او بشمار مي رود. شاملو "دن آرام" را ظرف مناسب براي كتاب كوچه يافت و در اين كتاب دست به تجربه هاي جديدي در عرصه ترجمه زد. اگر شاملو اعر هم نبود , تنها با اين ترجمه بي نظير در تاريخ ادبيات ايران نامش ماندگار مي ماند.
شاملو پس از انتشار مجموعه هاي "باغ آينه (1338) , آيدا در آينه (1343) , آيدا درخت و خنجر و خاطره (1334) ققنوس در باران (1354) مرثيه هاي خاك (1348) شكفتن در مه (1349) ابراهيم در آتش (1352) و دشنه در ديس (1356) " در زبان به ديگاهي كاملا مستقل ذست يافت و موقعيت و جايگاه ممتازي ميان شاعران نوپرداز و تحصيل كردگان متمايل به غرب پيدا كرد . ويژگي عمده شعر هاي او از لحاظ محتوا نوعي تفكر فلسفي-اجتماعي است و از طريق تمثيل نماد و اسطوره هاي غربي و انساني بيان مي شود , به ويژه اينكه او در خلال اشعار اشاره هاي روشني به نماد مسيحيت درد كه شعر او از اين جهت نيز متمايز مي شود.
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی
آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما
تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
ونسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد
بوي هجرت مي آيد
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
بايد امشب بروم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
پاي كميابترين نارون روي زمين
فقه مي خواند
چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج
مثلا شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
يك نفر باز صدا زد : سهراب
كفش هايم كو؟
خدا وصیت منو گوش بده...
عشقم خدانگهدار
او ۶۲ سال زندگی کرد و اگرچه سراسر عمرش در سایهی مرگ مداوم و سختی سپری شد؛ اما توانست معیارهای هزارسالهی شعر فارسی را که تغییرناپذیر و مقدس و ابدی مینمود، با شعرها و رایهای محکم و مستدلش، تحول بخشد.
پدر نیما سوارکاری شجاع و آتشین مزاج موسوم به ابراهیمخان اعظام السلطنه از دودمانهای قدیمی مازندران بود و به گلهداری و کشاورزی اشتغال داشت. وی از هنر موسیقی و خطاطی نیز بهرهمند بود. مادرش نیز زنی با ذوق و فرهیخته بود.
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:
در بدترين دقايق اين شام مرگزای
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
می جوشد از يقين؛
احساس می كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
می رويد از زمين.
***
آه ای يقين گمشده، ای ماهی گريز
در بركه های آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه های آينه راهی به من بجو!
***
من فكر می كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس می كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بی غروب سرودی كشد نفس؛
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهی و در دستش آينه
گيسوی خيس او خزه بو، چون خزه به هم.
(( - آه ای يقين يافته، بازت نمی نهم! ))
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من می گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذر گاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
خنجر و فريادی در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب و سياهی در من
***
من برگ را سرودی كردم
سر سبز تر ز بيشه
پرنبض تر ز انسان
پر طبل تر زمرگ
من برگ را سرودی كردم
من موج را سرودی كردم
من مرگ را
سرودی كردم

تو![]()
![]()

| Design By : Night Skin |







